<no title> - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
بازی روزگار را نمی فهمم!من تو را دوست می دارم… تو دیگری را… دیگری مرا… و همه ما تنهاییم! داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند...........همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم
<no title> - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
بیهوده میگردم به دنبالت،وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهتشاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورمتنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشمدیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ، فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ، مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، چه فایده د...
... - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
ديدی غزلی سرود؟عاشق شده بود.انگار خودش نبودعاشق شده بود.افتاد.شکست . زير باران پوسيدآدم که نکشته بود .عاشق شده بود
... - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
ديدی غزلی سرود؟عاشق شده بود.انگار خودش نبودعاشق شده بود.افتاد.شکست . زير باران پوسيدآدم که نکشته بود .عاشق شده بود
وفا - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
میان حرف هایت مینوشتی : زندگی زیباستو من هم زندگی رادر تو میدیدم...برو سلطان خوبی هابه من درس وفا دادی و من هم خوب فهمیدم ...وفا یعنی : خداحافظ
<no title> - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
سلااااااااااااام سلاااااااااااااماین چند وقت خخیلی خوشحالماخه اجیم داره ازدواج میکنه والبته یه جورایی هم ناراحتماخه دیگه تنها میشم...ولی من این چیزا سرم نمیشه هر هفته باید بیان خونمون تا من از تنهایی بیرون بیامم..اخه گناه دارم دیگه! ندارم؟جمعه ی این هفته یعنی ۲/۱/۱۳۹۲ هم مراسم نامزدی داریمایشالا خوش...
<no title> - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
باز کن پنجرهها را که نسیمروز میلاد اقاقی ها راجشن میگیردو بهارروی هر شاخه کنار هر برگشمع روشن کرده استهمه چلچله هابرگشتندو طراوت را فریاد زدندکوچه یکپارچه آواز شده استو درخت گیلاسهدیه جشن اقاقی ها راگل به دامن کرده ستباز کن پنجره ها را ای دوستهیچ یادت هستکه زمین را عطشی وحشی سوختبرگ ها پژمردندتشنگی ...
اینو حتما بخونید - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته،در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن.مریم جان سالمی ؟؟؟آخرش داماد طاقت نمیاره با...
<no title> - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
بآورتـــ بِشَود یآ نـﮧروزﮮ مـﮯ رسُد کـﮧ دِلَتــ برآﮮ هیچ کَس؛بـﮧ اَندآزه ﮮ مَـטּ تَنگــ نَـפֿوآهَد شُدبرآی نِگآه کَردَنمכֿـَندیدنمـــاَذیتـــ کردَنمــــبرآی تَمآم لَحظآتـﮯ کـﮧ دَر کـ ـنارَم دآشتیروزﮮ خوآهد رسید کـﮧ در حَسرَت تِکرآر دوبآره مَـטּ خوآهـﮯ بودمی دآنم روزﮮ کـﮧ نبآشَم "هیچکَس تکرآر مـטּ نخ...
او رفته بود - تاریخ: 1392/2/22 ساعت: 2:34
نه شوقی برای ماندن ، نه حسی برای رفتن ،نه اشکی برای ریختن ، نه قلبی برای تپیدننه فکر اینکه تنها میشوم ، نه یاد آنکه فراموش میشومبی آنکه روشن باشم ، خاموش شدم ، غنچه هم نبودم ، پرپر شدمبی آنکه گناهی کرده باشم ، پر از گناه ، یخ بسته ام دیگر ای خدا…تحملش سخت است اما صبر میکنم ، او که دیگر رفته است ، با...